و که نفسم بالا نیامد
احساس کردم
تمام آنچه را که در تمنای آن بودم....
بیشتر از هر لحظه ی دیگری ترس را از نزدیک می بینم.من حتی از این تناسب هم می ترسم.
من از این مهربانی و محبت هم می ترسم.
هرکدام را چندبار مرور می کنم تا یادم نرود که چه روزهای خوشی را در انتظار می گذرانم...
این بار گردونه جه بازی را رقم می زند برایم؟
در هر قدم داستانی جدید را از سر می گیرم،ای کاش این قصه ها تمام نشود و ما به پایان راه نرسیم.
در هر کلمه و هر تصویر و هر صدا قصه ای جدید را به یاد می آورم.می گویم و می گذرم و او گوش می دهد
و در انتظار داستان جدیدم می ایستد و سوت می زند. از پایان قصه هایم می ترسم. خدایا کمکم کن.
تمام کوچه درختی را با یه نفس عمبق تو ریه هام ثبت کرده بودم تا هیچ وقت یادم نره که چه روزای خوب و بدی را با طی کردن طول و عرض کوچه زندگی کردم.
دیروز و بعد از سال ها دوباره گذرم به کوچه درختی افتاد و این بار با حسرت از تمام گذشته ها، کوچه را به خاطر سپردم تا دوباره یادم بیاد که چه روزایی و سال هایی را آنجا به خاطره هام پیوند داده بودم.
شک سرتا سر وجودم را فرا گرفته . به کدام سو فرار کنم؟
زندگی ام تهی از هر لذتی است.
احساس تنهایی می کنم .
من ؛ اینجا تنها بر لبه صندلی قدیمی تکه زده ام .
انتظار می کشم.
آ
دمها می آیند و می روند و من هنوز بر لبه صندلی قدیمی و فرسوده لمیده ام و انتظار به پایان ن
می رسد.
آدمها زمزمه می کنند و من گوش نمی دهم . به دنبال صدایی آشنا گوشها را به باد سپرده ام .
آ
دمی ، رهگذری ، غریبه ای ، ... هیچ کس از این وادی گذر نمی کند.
من هنوز لمیده ام و انتظار می کشم.
موهایم دیگر به سپیدی می زند.
هنوز تنها هستم.
حتی سوراخ های ذهنم هم سوت می کشد از این همه احساس سرکش
در ک نمی کنم!
حس بدی دارم از این همه بخل
می خندم
در دل می گریم اما؛
انگار تمامی ندارد این همه غم که هجوم آورده است
قدم می زنم
سیگاری می گیرانم
دود می کنم این همه تهوع دایمی را
می اندیشم
حتی کلامی برای گفتن ندارم
از نگاه کردن هم می پرهیزم
باز هم پنهان می کنم این همه احساس رام نشدنی را
در دلم اما …
دوست دارم بار دیگر تکیه کنم
حرف بزنم
بخندم
رها شوم
آغوش گرمی برای همیشه ام می خواهم
نمیتوانم
از نگاه ها می پرهیزم
از این احساس زیاد می ترسم
من تشنه ام....
آب می خواهم.
آذر 86 خورشیدی
پی نوشت:خیلی وقت پیش اینا رو نوشتم ولی نمی دونم چرا هیچ وقت فرصت ارسالشون پیش نیامد....
امروز جایی خواندم که " آدمهای بی رویا خوابهاشون سفیده".
یادم افتاد که مدتهاست با رویاهای جور واجورم گلاویزم ، اما خوابهام به همون اندازه سیاهن.
فریادها به گوش می رسد
گذشته مرور می شود .
در را می بندم.
بازهم می شنوم،
سرگیجه می گیرم از این همه تکرار
چشم هایم را می بندم
گوشهایم را میگیرم
اشک حلقه می زند
تهوع میگیرم از این همه روزمرگی کسل کننده
این غم انگار تمامی ندارد...
آذر 86 خورشیدی
بار چندمی است که می نویسم .دستهایم خسته شده ولی چیزی در ته دلم اصرار به نوشتنم می کند.نوشتن از تمام رفته ها تا شاید توان فراموش کردن آنها را پیدا کنم .فراموشی سالهایی که رفته و با هیچ آه و حسرتی باز نخواهد گشت.تمام روزهایی که امروز آرزوی تکرار دوباره آنها را دارم.
از بس نوشتم و پاک شد تصمیم گرفتم تا چند صباحی ننویسم و این بار آنقدر ننوشتم تا به کل پاک شد.اما درد و حسرت باز هم باقی بود و چاره دوباره در نوشتن جستجویم کرد.پس می نویسم تا فراموش کنم همه رفته ها را و از سر گیرم تمام تجربه نکرده ها را ...
انگار همین دیروز بود. موهای مادر فر خورده بود و پیچشی داشت که همه را به تعجب می انداخت ولی آن روز موها صاف شده بود و مادر تمام را در زیر روسری که کمتر به چشم دیده بودم پنهان کرده بود.هرچه من نگاه می کردم او بیشتر خود را پنهان می کرد.
آن روزها همه چیزها را دیر می فهمیدم.موهای مادر صاف شده بود و تیره ، ولی هنوز زیبا بود .صورتش لاغر شده بود ولی هنوز زیبایی اش رخ نمایی می کرد ....
آن روزها همه چیز را دیر می فهمیدم .اما تمام آن لحظه ها را در ذهنم ثبت کرده ام . ثبت کرده ام تا هیچگاه فراموش نکنم که آن روز همه چیز را دیر فهمیدم.
من دیر فهمیدم و او زودتر از آنچه که فرصت من بود پرواز کرد.
من دیر فهمیدم و او بدون کلامی حتی از من خداحافظی هم نکرد.من حتی فرصت نکردم که بگویم بدون او تنها می شوم .که بدون او قدرت هیچ کاری ندارم.تا نگاه کردم سرم کشیده شد و خطوط صافی با صدای مهیب خود فریاد برآودرند.
پدر ساعتها بود که در میان جمعیت فقط نگاه می کرد .دستهایش را زیر چانه استوار کرده بود و به جسم نحیف مادر که شبیه هیچ وقت بود زل می زد. در یک لحظه دیدم که دست رها شد و فریادش به گوش رسید.هیچ کس توان نگاهداشتنش را نداشت.چقدر گریه کردم آن روز و هیچ کس در پاسخم نگفت که مادر برگشتنی نیست.
آن روزها همه چیز را خیلی را دیر می فهمیدم و دیر فهمیدم که در پرواز مادر انتظار هیچ بازگشتی نیست.
آن روز جمعیت ایستاده و نشسته آنقدر زیاد بود که فرصتی برای نزدیکترین ها باقی نمی ماند.هراز گاهی می آمدم و در کنارش قرآن می خواندم بلکه آرامش او را بدست آورم.خیلی طول کشید تا مادر به این وضع راضی شود .دیگر توان مبارزه نداشت. دردها بیشتر از آن بود که برای زنده ماندن فریاد برآورد.همه چیز را در آن روز بهاری قبول کرده بود و قرار بود که تن به رفتن نا خواسته بدهد.
خیلی نگاهش کردم تا شاید جوابی بشنوم. حرفی نگفته ، رازی پنهان ، پندی ، درد دلی،......اما او تصمیم گرفته بود که همه چیز را با خود دفن کند تا ما هیچگاه دردهای حسرت بار و اندوه بارش را نشنویم.آخر او مادر بود.مادر تمام داشته ها و نداشته های زندگیم.
چقدر تکیده شده بود در آن صبح بهاری .
ای کاش فرصت تنها بودن با او را به من می دادند تا امروز در حسرتش نسوزم.
تنها لحظه ای تنها شدم که پدر بزرگ بر بالینش زانو زده بود .کر شده بود و کاری به کسی نداشت.من نشستم و باور نکردم که دیگر نیست.پارچه سفیدش چشمهایم را می سوزاند.انگار چیز اضافه ای بود .تا فرصت کردم با او هم صحبت شوم اشک سرازیر شد و دستی پیراهنم را کشاند.مثل کابوسهایی که هر شب می دیدم توان فریادزدن نداشتم .اما ای کاش مجالی می دادید تا برای بار آخر دوستش بدارم. نه به جرم دست زدن و نوازشش بدن مرده اش مجبور به ادای نماز شوم. ای کاش می گذاشتید تا کلامی با او حرف زنم تا امروز حسرت لحظه آخرش را در این تق تق تمام نشدنی کیبورد خالی نکنم.ای کاش فریاد زده بودم آن روز تا امروز آن همه را در غرولندهای تکراری ام روانه صفحه کامپیوتری نمی کردم.
من هزار حرف نگفته ندارم......